تبليغاتX
دنیای کوچک من
چرا دستام خالیه از عشق تو...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت   توسط ninaz  | 
 

 

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
.
.
.
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
.سخن بگوییم
.
.
.
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
.
.
.
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد
.
.
.
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
!که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
.
.
.
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
.
.
.
از پای منشین
... آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
.
.
.
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
... استواری امن زمین را زیر پای خویش
.
.
.
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
!به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
... در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
.
.
.
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
.
.
.
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
!و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید
.
.
.
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
.
.
.
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
.
.
.
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت
.
.
.
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود
.
.
.
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
!فریاد می کشم که ترکم گفتند
:چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
!آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود
.
.
.
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم
.
.
.
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
.
.
.
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
!راهی به جز اینم نیست
.
.
.
.                                                 سکوتم سرشار از ناگفته هاست
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت   توسط ninaz  | 
 
پس از مدتها تونستم دیشب بیام نت
اول سری به وبلاگ از هم گسیخته ام انداختم
بعدشم شروع کردم به ولگردی در نت...
تا رسیدم به یک وبلاگ لعنتی ... آره لعنتی
اسمش پیوندهای نیکه بالای وبلاگش خبر مرگ مرحوم پرویز یاحقی رو گذاشته بود من که عمرم قد نمی ده بدونم ایشون چه جور هنرمندی بوده و چطور ساز می زده و اصلا نسل من نسبت به مسائل قبل انقلاب نابیناست ...بگذریم آره لعنتی می گفتم
دیدم نوشته پرویز یاحقی شوهر سابق حمیرا ! کنجکاو شدم چون من عاشق صدای ظریف و دلنشین حمیرام
چشمتون روز بد نبینه یک طرح کنار این مطلب گذاشته بود
اولش توجه نکردم
رد شد
اما یهو مثل کابوس افتاد تو جونم
کامپیوترو خاموش کردم تنم می لرزید
مدام اون صحنه چندش آور تو ذهنم می چرخید
حتما می پرسید مگر چی بود
 شاید شما احساس منو نداشته باشید اما این طرح منو از درون خالی کرد
به نظر من طراحش آدمیه که سالها پیش مرده هیچ کس و کاری نداره و حالا اومده طرح ذهن پریشان و تنهاشو برای ما کشیده ...آره بخدا

می دونید همه ما ته دلمون یه چیز خالی هست که سعی می کنیم طرفش نریم و ازش فاصله بگیریم و اون ترس از تنهایه . حالا اگه یکی بیاد با شما از این تنهایی حرف بزنه چه حالی پیدا می کنید ؟
من نمی خوام هیچ وقت در یک سیاهچال و یا در یک کره دیگه بدون خانواده ام باشم اصلا ! اصلا !

اما این روح طراح  منو به اونجا برد .

زمینه طرحش سیاه سیاهه
یک درخت هست  که کمرش شکسته ...
اما برگای درخت تو آسمون باقی مانده اند.
رنگشون مثل خون قرمزه

حسم میگه درخت حتما سمبول آدمه و وقتی کمر درخت بشکنه و یا بهتر بگم آدمه بمیره چطور برگاش تو آسمون باقی می مونه ؟
اینا یعنی چی ؟...
همش یاد یه فیلم لعنتی می افتم که همین چند وقت پیش فکر می کنم شبکه دو پخش کرد یه پسر بود که روح مردگان رو می دید ارواح از اون کمک می خواستند و اون می ترسید
دکترش صدای ارواح رو توی فرکانسی از ضبط صوت شنید ...

من دیشب تا صبح  توی کابوس  این طرح وحشتناک بودم
خدا طراحشو لعنت کنه
که منو اینقدر ترسوند

اینم لینک اون مطلب که در لینک باکس پیوندهای نیک گذاشته شده بود :

http://sokhanma.blogfa.com/post-60.aspx

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت   توسط ninaz  |